سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

ریخته ای دور اتاقم
هرگز خانه تکانی نخواهم کرد ...


خاطره شده دردوشنبه 94/12/17ساعت 1:20 عصربا قلم تبسم بهار دل نگاشته ی شما( ) |

اهالی کشور ایرون سلام
جماعت خیلی مسلمون سلام
بنده غلامم از شهیدا هستم
جاتون خالی توی بهشت نشستم
با بچه ها زیر درخت زیتون
کنار رود شربت زعفرون
با قلم طلایی نفیسم
نامه برا شماها مینویسم
دور همیم و خیلیم زیادیم
جوون و سرحال و خوشیم و شادیم
شهید کنار ما فت و فراوون
از انقلاب و دوره ی قبل اون

شهید جنگ و جبهه اینجا پره
کی حال داره این همه رو بشمره
چن تا رفیق هسته ای هم داریم
روز به روزم داریم شهید میاریم
از یمن و سوریه و از عراق
میان بهشت بامون میشن هم اتاق
اینایی که اینجا کنار منن
سلام دارن خدمتتون جمیعا !

(علیکم السلام)

  کنار من علیرضا و اصغر
شهید شدن تو 17 شهریور
مرتضی هم یه خورده اونور تره
جاش خوبه و با حوریا میپره
بچه کجاس؟ یادم رفته دوباره
یا کربلای پنجه یا چهاره
حسین اقا سلام داره همچنین
 شهید شده کجا؟توفتح المبین
به جای دوتّا دس دوتا بال داره
ادا فرشته هارو در میاره
توی بهشت هرجا صفه یا ایسته
توی صف فرشته ها وامیسته!
مجید قدح بدست و روبه راهه
فرمانده ی قدیمی سپاهه
رفته تفحص مارو پیدا کنه
توی مزار شهدا جا کنه
اما خودش یهو رو مین پریده
حالا کنار ما اینجا لمیده
ما شهدا رو تختامون نشستیم
مراقب کار شماها هستیم
حال شما چطوره ؟ روبه راهید ؟
طرفدار کدوم حزب و جناحید ؟
از جناحا کدومشون بهتره؟
کدومیک از دولتا راسگوتره ؟
شماکه نام ماهارو میبردید
مثل ماهارو سرکار اوردید؟
دولت مارو دست اهلش دادید ؟
یا هرکسی دلش میخواس بش دادید ؟
اسم مارو رو کوچه ها گذاشتید
گفتن ورش دارید . ورش نداشتید ؟
بچه هاتون چی از ماها میدونن ؟

فک میکنن شهیدا استخونن؟
اینجا ها که تلوزیون نداره
اخبار ساعت 2 رو بذاره
ماخودمون همیشه پای کاریم
آره داداش یه پا خبرنگاریم
خبر داریم چه دولتی اومده
چه کارا کرده و چه حرفا زده
خبر داریم تحریمارو شکستید
دس مریزاد ! چه قهرمانی هسید
آبروی ماهارو خوب خریدید !
بابا خود شما یه پا شهیدید
دم شما گرم و دماغتون چاق
قاب موبایلتون همیشه براق
ما جلوی تیرتفنگا رفتیم
ایرانو از دشمنا پس گرفتیم
شما ولی بدون درد و آشوب
با چن تا دیپلمات خوب و مرغوب
هرچی نداده بودیمو پس دادید
با آمریکا اتفاقی دس دادید
ماهم میخواستیم که رفاه بیاریم
کباب تو سفره ی شما بذاریم
اینجوری شد : یهو عراق اومد و
خوشی یهو زیر دل ما زد و
نمیدونم چی شد یهو دویدیم
هی الکی حماسه آفریدیم
کجا شهادت واسه راه دین بود ؟
مجید از اولش عاشق مین بود
علی گلوله هارو خیلی دوس داش
ماچش میکرد و روی قلبش میذاشت
رضا دلش میخواس بره آمریکا
اشتباهی اومد تو جبهه ی ما
مهدی تو خونه حوصلش سر میرف
اومد برا خمپاره ها شد هدف
بنده خودم با محسن و این حسن
سینه سپر کرده برای وطن
رو هم سی و شیش تا گلوله خوردیم
به جاش براتون آزادی آوردیم
که بعد ما خوش بشید و خجسته
قربون هرچی که وطن پرسته
هی بیخیال به زندگی بخندید
رو سرتون روسری رو نبندید
هرچی که دوس دارید برید ببینید
پای کانال من وتو بشینید
تولید داخلی کیلویی چنده
الان زمان مارکه و برنده
بشکه بدید بره هفته به هفته
دعوای دنیا سر پول نفته
نفتو بدید صلحو به جاش بیارید
شما که دعوا با کسی ندارید
ما خون دادیم تا شما ها بمونید
هرچی که دارید یهو بپوکونید
داداش سعید کنار ما خوابیده
خودش شهیده و بچه شهیده
باباش داره ریسه میره میخنده
به حرفای کنایه دار بنده
میگه بگم هرچی دیگه هس بدید
جای منم با آمریکا دس بدید
جاتون خالی الان یهو اومدن
شهریاری و احمدی روشن
میگن بتون بگم که باریکلا
بابا صد آفرین هزار ماشالا

چه دولتی چه ملتی چه چیزی
گوشتو دادن نخود مونده تو دیزی
بترکونید همه تحریمارو
جون ماها بچسبید امریکارو
خون شهیدا رو ثمر ببخشید
آی بچه هایی که تو درس و مخشید
ماها که خوندیم به کجا رسیدیم ؟
نگاه کنید ؟ الان همه شهیدیم !
پاشید برید تو کوچه ها حال کنید
راکتور چوبی بسازید چال کنید
به این توافقات مستفیضید
سیمان تو قلب راکتورا بریزید
شما با هسته ای کاری ندارید
مانع پیشرفتو ورش بدارید
بدید به این آمریکایی ها بره
آمریکا این آشغالا رو میخره

ماشالا از ما شهدا هم سرید
جلوتر از قدم های رهبرید
برای آمریکا خیلی عزیزید
توی مذاکره نمک میریزید
خلاصه اینکه ملت پهلوون
فست فود امریکایی نوش جون
فقط حواستون باشه همیشه
تو تاریخ این چیزا نوشته میشه
یه روز یه ملت پر از ادعا
دیپلماتاش با ای کیوی بالا
نسخه هسته ایمونو پیچوندن
هی خر برفت و خر برف میخوندن
میگفتن : ((این موگرینی خواهری کرد
جان کری جون خیلی برادری کرد
اوباما آخرش به ماها دس داد
یه ذره از پولای مارو پس داد
هسته ای رم اگه به جاش گرفته
رفیق شدیم !جای دوری نرفته !))
یه روزی ام ما زنده شما مرده
میبینی  گرگه بره ها رو خورده
ما که دیگه از سرمون گذشته
ما خالدونیم و جامون بهشته
شما ولی یه فکر بهتر کنید
محل کارتونو سنگر کنید
امیدتون ، صاحب روزی باشه
حواستون پی نفوذی باشه
تو دنیاتون پی شکم نباشید
به فکر پول دم به دم باشید
پر نشید از خیالای پاپتی
راحتی خوبه ، نه به هر قیمتی!
مسیر انقلابو برنگردید
دور آقا سید علی بگردید
این آقاسیدی که بینتونن
 فرشته ها براش دل نگرونن
روزی سه وعده توی خونش میرن
برای خنده ها ی اون غش میرن
به عشق اون بالارو وا میکنن
برا سلامتیش دعا میکنن
حرفا تمومه واسه ختم کلام
توروخدا شهید بشید . والسلام


ر.ابوترابی


خاطره شده دریکشنبه 94/12/9ساعت 11:55 صبحبا قلم تبسم بهار دل نگاشته ی شما( ) |

1-متکا : دیده شده است که گاهی تماشاگر ردیف جلویی دارای قد بیش از دومتر است یا اینکه ممکن است قدش همان یک و هفتاد باشد اما فرزند بخواهد از سر و کول وی بالا برود. ر این صورت حتما شما جز پس گردن فرد جلویی یا فرزندش را مشاهده نخواهید کرد . بنابر این توصیه میشود حتما یک یا چند بالش بهمراه اشته و آن را از ابتدای فیلم در زیر خود قرار داده و سطح نشیمنگاه را بالا ببرید .

2-اسباب بازی نشستنکی یا چن بسته پفک اضافه !
از آنجای که شما معمولا شانس ندارید حتما از دقایق آغازین فیلم بچه ی یکی از اطرافیان در کنار گوشتان اربده(عربده) میکشد یا تیتراژ خندوانه را بلند بلند میخواند یا مادرش را بدون تغییر در لحن و کیفیت صوت ، 45 بار در دقیقه  صدا میکند . در این هنگام شما میتوانید دوبسته پفک را در حلق کودک فرو کرده و یک اسباب بازی نشستنکی را در اختیار وی بگذارید تا سر جایش بنشیند و صدایش در نیاید .

3-عصا یا لوله ی جارو برقی یا هر شی بلند
 گاهی ممکن است رفت و آمد تماشگران در وسط فیلم ، شمارا کلافه کند . در اینجا در همان حالت نشسته یک شی بلند مانند عصا را بدست گرفته و با  کوبیدن آن بر سر فرد راه رونده اورا به سمت صندلی ش راهنمایی کنید .

4-سماق:
اگردر سینما اطرافیان شما از کسانی بودند که عادت دارند از ابتدا تا انتهای فیلم را غر بزنند یا نتیجه ی داستان را پیش بینی کنند میتوانید با قرار دادن سماق در دهان آنها تا اخر فیلم سکوتشان را اختیار کنید !

5-گوشی موبایل ، تبلت ، یا حتی کتاب! تجربه نشان داده است اکثر فیلم های ایرانی در سینما بعد از گذشت ده دقیقه مخاطب را کسل میکند . برای رفع این مشکل میتوانید یک تبلت یا گوشی بهمراه ببرید و با بازی کلش سرگرم شوید . اگر جزو یک درصد مردم کتابخوان هستید کتاب هم میتواند مفید باشد

6-میله ی داغ !

تجربه غیر از مورد قبلی در این مورد هم نشان داده است که چون اکثر فیلم های ایرانی در سینما مخاطب را راضی نمیکند ، تماشاگر بعد از خروج از سینما پشت دست خود را داغ میکند که دیگر به سینما نیاید . بهمراه داشتن  یک میله ی داغ میتواند شما را در این امر مهم یاری کند .

 

 


خاطره شده درپنج شنبه 94/11/8ساعت 10:55 صبحبا قلم تبسم بهار دل نگاشته ی شما( ) |

شبیه من زنی هرگز چنین غمگین نخواهد شد
شده است اما گمانم بیشتر از این نخواهد شد
نسیمی خلوتم را لحظه ای بر هم نخواهد زد
خیالی دردهای کهنه را تسکین نخواهد شد
هزاران سال ابری هستم و باران نمیگیرد
به این اندازه بغض آسمان سنگین نخواهد شد
اگر دستش بچیند غنچه های سرخ عالم را
گلی با این طراوت قسمت گلچین نخواهد شد
صدای تیشه ی فرهاد پر کرده است دنیا را
کسی جویای حال ناخوش شیرین نخواهد شد
هزاران شعر غمگین هم بگویم خوب میدانم
شبیه گریه ام محزون و آهنگین نخواهد شد

ر. ابوترابی


خاطره شده درسه شنبه 94/10/29ساعت 4:26 عصربا قلم تبسم بهار دل نگاشته ی شما( ) |

مادربزرگ پایش را آرام ، طوری که زانویش خم نشود و دردهایش بیرون نزند از روی تخت بلند کرد و روی زمین گذاشت . داشتم فاطمه ی پنج ماهه را نوازش میکردم . مادربزرگ نگاهی به من کرد و انگار که مابقی فکرهایش را بلند بلند بگوید گفت : جوان که بودم ، هم سن و سال شما که بودم ، یک جعبه داشتم پر از گل سر های رنگارنگ . هروقت هرجا بیرون میرفتیم، با هر پولی که دستم می آمد ، دم هر مغازه که میرسیدم،اگر گل سر داشت میخریدم . لبخند زدم . توی ذهنم مادر بزرگ را عروس زیبایی تصور میکردم که موهایش  باغی پر از شکوفه بود . لبخند زدم . اما حرفی نزدم. ما دربزرگ هم حرفی نزد . مادربزرگ هم در ادامه ی حرفش نگفت اما شما . . . !
من ادامه ی حرف مادربزرگ را بلد بودم . اما من ... ! اما من خودم حالا یک پا مادر بزرگم ! نه موی مشکی دارم و نه شکوفه ! میخواستم بگویم مادر بزرگ ! من وقتی راستی راستی پیر شوم ، قصه ی جوانی ام غمگین تر ازآنست که بشود برای بچه ها تعریف کرد . قصه ی مرا باید به هزار و یک شب های ننه شهرزاد اضافه کنند .
فاطمه بیدار شد . مادرش را صدا زدم ...

#اگر مطالبم را دوست ندارید نخوانید
اینجا برای من یک آرامگاه است
فاتحه ای بفرستید
رد شوید
همین


خاطره شده درجمعه 94/10/25ساعت 1:50 عصربا قلم تبسم بهار دل نگاشته ی شما( ) |

یعنی آنقدری که خودپرداز سرخیابان مرا جلوی مردم تحقیر کرد زنم نکرد.هرچند همه ادا اطوارهایش عین زن آدم میماند. پول را که دادی دستش دیگر نمیتوانی از چنگش درآوری !اول که تا رمز را میزنی میگوید غلط است!
البته مهم نیست . حالا بالاخره سالی یک بار ممکن است آدم رمزش را فراموش کند ،یا رمز ملی و تجارت و صادرات و ملتش را قاطی کند .پس دوباره میزنی و باز هم غلط اس
ت . اما بار سوم دیگر شوخی ندارد .انگار که تاریخ ازدواجت را فراموش کرده باشی به تو مشکوک میشود وتا رمز رااشتباه  وارد کردی رسما به تو میگوید دزد!بعد هم کارتت را کش میرود ! فقط مانده پلیس را هم خبر کند . حالا اگر رمز کارتت را درست بزنی تازه به خان دوم میرسی!

 

به خود پرداز میگویی: آیا وکیلم که مبلغ 150 هزار ریال دریافت کنم ؟
خود پرداز رفته کاغذ بچینه

آیا میتوانم مبلغ150 هزار ریال را دریافت کنم ؟

خود پرداز رفته پول بیارهآیا میشود جان مادرتان یک 150 هزار تومان دستی به من بدهید؟
خودپرداز پول خرد ندارد ! لطفا مبلغ رند وارد کنید

استدعا میکنم آیا میشود لطفا یک 200 هزار ریال به من قرض بدهید قول میدم برگردانم

با اجازه بانک مرکزی بعله

خلاصه که جانت بالا می آید تا با هزار منت این پول را از حلق این ربات بکشی بیرون که اگر این را از دست آن بقال کنس خسیس نچسب بد اخلاق سرکوچه که آب ازدستش نمیچکد میگرفتی شرفش بیشتر بود
تازه پولت را که گرفتی رسید را با کسر کارمزد میدهد . یعنی حدود پانصد تومان جهت نفقه و خرج عایله و پول مدرسه ی بچه ها برمیدارد
. اگر هم یک وقت خواستی خدای نکرده 200 هزار تومان بیشتر برداری عین زنت صاف در چشمانت نگاه میکند و میگوید : نمیدم ! میری ولخرجی میکنی

خلاصه اینکه ما پول هایمان در همان درز شکافته ی بالشمان پنهان کنیم شرف دارد . نه به جیب زنمان میرود نه به حلق خودپرداز
 

 


خاطره شده دردوشنبه 94/10/14ساعت 3:40 عصربا قلم تبسم بهار دل نگاشته ی شما( ) |

 تیر برق های این خیابان
هرشب
مرا
قدم به قدم
میشمارند
که از خودم دور میشوم
و به خیال تو نزدیک تر
تو
شبح آنور خیابانی
یا نسکافه ای که روی میز کافه سرد میشود
یا بیدی که برگ هایش را
به سر و صورتم میریزد
تو چراغ قرمزی هستی
که از آن بالا
برایم خط و نشان میکشد
یا انتظار پیرزنی هستی
که دست هایش
از کیسه های سیب و پرتقال پر است ...

و قدم هایش
مثل قدم های من
میلنگد ..
تو تاب خالی پارک هستی
که با دست های من بالا و پایین میرود
یا حسرت سرسره ای که هیچ وقت دوستش نداشتی

نیستی
و تیربرق های این خیابان
دور از چشمت
هرشب
مرا
قدم به قدم میشمارند


خاطره شده درسه شنبه 94/10/1ساعت 4:4 عصربا قلم تبسم بهار دل نگاشته ی شما( ) |


Design By : Pichak

جاوا اسکریپت